بیوگرافی حرمله بن کاهل اسدی
چـقـدر مفـید بـود ؟

حرمله بن کاهل اسدی

بیوگرافی حرمله بن کاهل اسدی irnab ir بیوگرافی حرمله بن کاهل اسدی

بیوگرافی حرمله بن کاهل اسدی

خوب تیر می انداخت. کماندار به نامی بود. ماجرای بعضی از این تیرها هنوز که هنوز است نقل زبان هاست.

ابوبکر بن حسین بن علی (ع) و عبدالله بن حسین (ع) با تیرهای او به خاک تف دیده ی نینوا افتادند.

علمدار دشت کربلا را هم که نشانه گرفت خطا نکرد و تیر مستقیم به چشمان عباس بن علی(ع) نشست؛ کار مشک و آب و حرم دیگر تمام بود.

کار به اینجا ختم نشد؛ آخرین سرباز در آغوش پدر به میدان آمد. بر سر دستهای پدر بالا رفت. طفل بی رمق بود و حرمله پدر و پسر را نگاه میکرد. در صحرا همه ساکت بودند ماجرای عطش را نگاه می کردند. دست حرمله به سمت تیر رفت و کمان را دوباره به سمت جایی در دشت نشانه رفت. از گوشه ی چشم، حرمله سپیدی گلوی طفل را دیده بود…

عبدالله بن حسن هم ، در آغوش عمو با کمان او راهی دیدار پدر شد و دست آخر هم که پیراهن عربی را حسین بن علی بالا زد تا خون پیشانی را پاک کند تیر حرمله باز هم خطا نکرد و به سینه ی پسر رسول خدا نشست.

دو دست حرمله در عصر روز دهم، با چند تیر و یک کمان یک روزگار قصه نوشت؛

**

منهال بن عمرو به حج رفته بود و در بازگشت به محضر امام سجاد رسید. حرف رسید به ماجرای کربلا و جایی امام از حرمله سوال کرد. منهال گفت کوفه را که ترک می کردم هنوز زنده بود.

دستهای امام به سمت آسمان بالا رفت وه گفت: « «اللهم اذقه حرّ الحدید » «اللهم اذقه حرّ الحدید » «اللهم اذقه حرّ الحدید » خدایا گرمای آهن را به او بچشان.

داغ تیرهای حرمله انگار همیشه تازه بود.

***

رسم بود در پایان هر جنگ در سمت پیروز خیمه ای بر پا میشد. سربازان می آمدند و میگفتند در جنگ چه کرده اند و در قبال کارشان جازه ای میگرفتند. غروب عاشورا هم در سمت عمر سعد « خیمه الجایزه » بر پا شد. سربازان آمدند و گفتند. یکی گفت نیزه ای به حبیب زده. یکی گفت دست علمدار را بر زمین انداخته. دیگری آمد که علی اکبر را با تیر هدف گرفتم. سربازی از قاسم بن الحسن گفت که چطور تنش را پاره پاره کرده. هر کسی می آمد و از روز ستاره های خونین میگفت.

نوبت به حرمله رسید. کمی فکر کرد و سخنش را آغاز کرد. آخر حرمله در عاشورا بسیار مشغول بود و تیرهایش هر کدام قصه ای داشت.؛ دست آخر لب به سخن گشود:

« تنها سپیدی کوچکی پیدا بود. در آغوش پدر آرام و ساکت بود. با این همه، با آنکه خوب پیدا نبود؛ گلویش را نشانه گرفتم و قسم به خدا که ذره ای تیرم خطا نکرد. در آغوش حسین علی اصغر را با تیر سه شعبه؛ تنها با یک تیر، سر بریدم.»

در خیمه حرمله بیشتر از همه پاداش گرفت

***

منهال در کوفه به دیدار مختار رفت. مردی که به خونخواهی شهدای کربلا قیام کرده بود. مختار درآمد که چرا از شروع قیام به دیدنم نیامده ای و یاریمان نکرده ای . جواب شنید که منهال به حج رفته. در میانه ی گفتگو پیکی رسید و خبری آورد؛انگار پیک بشارتی آورده بود که لبخند رضایت نشست روی لبهای مختار. عده ای از یاران مختار کسی را دست بسته آوردند. حرملة بن کاهل اسدی را .

****

مختار به چشمهای حرمله نگاه کرد؛ پرسید

– تو پسر کاهلی؟

جواب شنید بله.

مختار خشمگین گفت « شرح دلاوری هایت در عاشورا بر سر زبان هاست ! ای پسر کاهل!»

لرزه بر اندام حرمله افتاد…

مختار ادامه داد شنیده ام هماورد آخرین سرباز حسین بوده ای…

حرمله سر بالا گرفت و مختار را نگاه کرد…

دانست که علی اصغر را می گوید

مختار گفت « حریفت تیغ داشت؟ بر مرکب می تاخت؟… نیزه و کمان هم آورده بود؟ سپر چه؟ سپر آورده بود؟»

و جواب شنید « در آغوش پدرش به میدان آمد»

– هماورد میخواست؟ برای په در میدان حاضر شد؟

– محض آب

– در صحرا قحط آب بود؟ در مشکهایتان جرعه ای سهم کام شش ماه ای نبود؟

حرمله پاسخ نداد.

مختار فریاد کشید… مگر نه فرات موج از پی موج بر میداشت؟

باز هم حرمله پاسخ نداد…

مختار خواست تا حرمله از آخرین هماوردش… از آخرین سرباز تنهایی های حسین بگوید و حرمله لب باز کرد…

حرفش رسید به سری بر شانه پدر که دیگر رمق نداشت… رسید به کمان و تیر… تیری که در صحرا دوید تا رسید به تشنه ترین کام کربلا… به گهواره ی خالی رباب…

مختار فریاد کشید و تیغها از نیام بیرون آمدند…

****

دستهای حرمله را بریدند. دستهایی که کمان میگرفت و تیر در چله اش میگذاشت و در یک روز هر چه خوبی زیر آسمان بود را نشانه گرفت. بعد هم به دستور مختار هیزم آوردند و بر بدن حرمله ریختند . آتش انتقام مختار حرمله را زودتر با جهنم آشنا کرد. منهال شعله ها را نگاه میکرد و زیر لب تسبیح خدا را میگفت.

مختار ثقفی پرسید که چرا منهال تسبیح خدا را میگوید و او هم ماجرای ملاقات با حضرت سجاد را تعریف کرد.

به شکرانه مختار سجده کرد، نماز خواند و بعد هم روزه شکر گرفت که به دست او خدا گرمای آتش و آهن را به دستها و پیکری رساند که تیرش داغ به دل آسمان نشانده بود.

دیگر دستی نبود که چشمهای ماه قبیله را نشانه بگیرد و سرش را به نیزه، تحفه بیاورد.


دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *